«جهان را گامهای بیامانِ آدمیان چو امواجِ خروشان به سکوت میشکند و هر آغوشِ گرمی که به رویت میگشایند طنابِ دارِ خیال را به مِهری نرم میبافند...» «شرابی میدهندت به نامِ عشق، ولی زَهرِ فراموشی است در آن جامِ بلورین و هر نگاهِ نرمی که به چشمانت میریزند چُکاچُکِ خنجری ست که در تاریکی میسازند...» «در این بازارِ هزارتویِ فریب و ریا همه نقّاشِ چهرهاند، ولی در پسِ پرده نگارِ مرگِ تو را به سیاهی میکشند بر دیوارِ زمان، با مرکّبی از خون...» «آه ای پروانهی بیبال! تو در این بادِ سهمگین همهنگام که میسوزی همهنگام که میرقصی بدان افسونِ لبخندهایشان فروغِ جانِ تو را به تاریکی نمیفروشند...»