شمارش معکوس آغاز شده... هشتاد و چهار دقیقه تا پایان. پایانِ چی؟ نمیدونم... شاید پایان من. هوای اتاق سنگینتر از همیشهست. بوی خون، مثل دودِ تریاک، مغزم رو میسوزونه و همزمان مستم میکنه. کف اتاق، یه دریاچهی تاریک و غلیظه. نه آب... خون. خونِ کسی که چند دقیقه پیش هنوز نفس میکشید. از دور، آژیر پلیس میپیچه. انگار به من فرصت نمیده حتی نفس بکشم. قلبم، نه... قلبم نیست، یه طبل مرگه که توی قفسهی سینهم میکوبه و به مغزم هشدار میده: "میرسن... خیلی زود." یه صدا میاد. نه، صدا نیست... ضربهست. ضربهی پای چیزی. نه انسانی، نه حیوانی... سنگین، ناهماهنگ، کشیده روی زمین. داره میاد. داره میرسه. داره بوی خون رو دنبال میکنه. فرار؟ فرار معنی نداره وقتی دیوارها دارن نفس میکشن و پنجرهها خودشونو بستهن. اینجا یه تلهست. یه نمایش وحشت که من بازیگرشم، ولی فیلمنامه رو نمیدونم. باید فکر کنم... باید کاری کنم... نه برای نجات، برای ناپدید شدن. باید با خودش یکی بشم. با چیزی که ازش میترسم، یکی بشم. چاقو رو از کف زمین بلند میکنم. دستم میلرزه. اشکام توی خون مخلوط میشن. با یه فشار، رگ دستمو باز میکنم. خون فواره میزنه، مثل یه نقاشی آخرالزمانی روی بوم سفیدِ پوست. خودم رو توی این دریا دفن میکنم. خودم رو پنهان میکنم زیر خون. زنده، اما خاموش... منتظر... تا اون چیزی که داره میاد، فکر کنه من یکی از کشتههام. یا شاید، یکی از خودش... Aysu.o_0